سلام
شاید دهمین باره که شروع می کنم و به پنج خط نرسیده شلاق بیرحم بک اسپیس(back space) رو به دست می گیرم و جملات بیچاره رو به جرم ناکرده نیست و نابود می کنم
تا حالا نوشتن در مورد چیزی این قدر برام سخت نبوده
تا حالا این قدر قلمم در مقابل چیزی نا توان نبوده تا حالا آهوی ذهنم برای توصیف اتفاقی این قدر رام و گیج و بی دست و پا نبوده
اما اشکال از قلم و ذهن و نوشتن من نیست
که اینها همان سه تفنگدار که هرگز نهراسیده اند از نوشتن
اما چه کنم که چون لشکری شکست خورده و چون طفلانی یتیم در بیابانی تیره و تار اند می هراسند از نوشتن تو
می هراسند که مبادا جمله ای بنویسند که لایق تو نباشد
آخر من گناهم چیست که جملات توان وصف تو را ندارند
آخر چه بگویم؟
چگونه با کلمات حقیرم این همه خوبی و زیبایی و مهربانی تو را وصف کنم
اگر آنها را وصف کنم با صبر و گذشت و ایثارت چه کنم
پس از تو نمی نویسم تنها یاد می آورم روزی را که خدا بزرگترین نعمتش را به من داد
روزی که خدا آنچنان مرا مورد لطف و رحمت خویش قرار داد که پیش از من هیچ بنده ای را این چنین مورد لطف خویش قرار نداده بود
پس از تو نمی نویسم و تنها یاد می آورم روزی را که چشمانم بر زمین دوخته شده بود و توان دیدن بهشت چشمانت را نداشت
و یاد می آورم ساعتی را که از شرم و ترس و حیا گونه هایم سرخ شده بود
و یاد می آورم لحظه ای را که بهترین جملات عمرم را بر زبان آوردم :"با من بمون" همین قدر کوتاه و همین قدر ساده و بی نهایت شیرین
تو نمی دانی از چه طوفانی گذشتم آن روز و نمی دانی چه خوشبختم امروز
فقط بدان آنروز بهترین روز و آن ساعت بهترین ساعت و آن لحظه بهترین لحظه عمرم بود تا آن روز و سال و لحظه و امروز دقیقا یک سال گذشته است و تمامی روزها و ساعت ها و لحظه هایم به همان شیرینی اند به شیرینی داشتن تو
تو ای ...
باور کن هر چه بگویم در شان تو نیست
اما بدان دوستت دارم
دوستت دارم بیش از آن چیزی که عقل حقیر توان درک آن را داشته باشد
دوستت دارم همان قدر عاشقانه قلب آدمی توان آنرا دارد
دوستت دارم به اندازه بزرگی لطف و رحمت الهی
دوستت دارم همسرم
کلمات کلیدی :