پزشک بارونی


آرشيو مطالب

آذر ٩٠

آبان ٩٠

مهر ٩٠

اردیبهشت ٩٠

اسفند ۸٩

آبان ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

موضوعات

()

لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
 


صفحات وبلاگ

درباره وبلاگ



درباره :سلام این که چرا پزشک بارونی چون دانشجوی پزشکی بارونی قشنگ نمی شد دانشجوش رو نوش جان کردیم جای شما خالی ضمنا من الان یه فیزیوپات محسوب می گردم ضمنا چند نکته کوچولو ممنون سر زدین ممنون که لینک می کنین بگین من هم لینکتون کنم و ممنون که نظر می ذارین
پروفایل مدیر : شهاب بارونی

امکانات جانبی
» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin




مطالب پیشین

به خاطر یک سیخ کباب

یه دل می گه بگم بگم...

و اینک قیامت

بعضی چیزها

فقط با یک تلفن

استاد یعنی

باز هم سلام

دزد.............. آی دزد...... بگیریدش....

ای پسر عمران

من هم زن گرفتم


تبلیغات


تبلیغات



به خاطر یک سیخ کباب

سلام

امروز البته روز که نه  1:30 دقیقه بامداد بود که اولین برف پاییزی شهر بارانی من باریدن گرفت و با دست های مهربان و سرد و سفید خود شهر باران را در آغوش کشید و از گرمای آغوش او بود که مسئولین شهر در خواب ناز فرو رفته بودند و ما در برف ماندیم و راه ها بسته شد و شهر به حالت بحرانی رسیدو مسئولین همچنان در خواب ناز بودند (مستند این امر در ذیل ووجود دارد)

و ما که ناهار 36_1_51.gifخانه خاله عزیز دعوت بودیم وقتی دیدیم راه بسته است و ماشین ما را توان حرکت نیست پیاده راهی خانه خاله شدیم  چون از جان توان گذشت اما از نان نشود تازه اگر جای نان کباب و پلو و مخلفات و ... باشد که دیگر هیچ از جان گذشتن واجب موکد می گردد

و اگر بگویم به مانند آن فیلم های ترسناکی که در میانه کوهستان برفی گیر می کنند و گرگ ها به آنان حمله می کنند تا آنها بدرند بوده است نه تنها بی راه نگفته ام و بزرگنمایی ننموده ام  بلکه بسیار کوتاهی کرده ام و عبور خانواده Arabic Veilاز این مکان مقدس را مورد توجه قرار داده ام

در زیر تعدادی از عکس های منتشر شده در خبرگزاری بارانی نیوز از این فاجعه انسانی را که منجر به مرگ بسیاری از هموطنان( مگس و پشه و پرنده ها و باکتری ها و حشرات و ...) شد جلب می نمایم

*عکس از بالکن زیبای خانه ما

*از درج اصل عکس معذور بودیمچشمک

* شانس یعنی این

*برف حسینی

*عشق یعنی این

* این که این عکس ساعت یک ظهر گرفته شده قابل باور است؟؟؟؟

 

*ساعت 1:30 دقیقه ظهر (12 ساعت بعد از آغاز برف) مرکز خدمات موتوری شهرداری که تازه مسئولین بعد خوردن صبحانه آمده اند تا کار کنند

*برداشت آزاد پرندگان موجود در غکس کبوتراند

*این بنده ام بعد از رسیدن به منزل مقصود(کباب)



کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط شهاب بارونی در جمعه ۱۳٩٠/٩/٤

نظرات ()



یه دل می گه بگم بگم...

سلام

شاید دهمین باره که شروع می کنم و به پنج خط نرسیده شلاق بیرحم بک اسپیس(back space) رو به دست می گیرم و جملات بیچاره رو به جرم ناکرده نیست و نابود می کنم

تا حالا نوشتن در مورد چیزی این قدر برام سخت نبوده

تا حالا این قدر قلمم در مقابل چیزی نا توان نبوده تا حالا آهوی ذهنم برای توصیف اتفاقی این قدر رام و گیج و بی دست و پا نبوده

اما اشکال از قلم و ذهن و نوشتن من نیست

که اینها همان سه تفنگدار که هرگز نهراسیده اند از نوشتن

اما چه کنم که چون لشکری شکست خورده و چون طفلانی یتیم در بیابانی تیره و تار اند می هراسند از نوشتن تو

می هراسند که مبادا جمله ای بنویسند که لایق تو نباشد

آخر من گناهم چیست که جملات توان وصف تو را ندارند

آخر چه بگویم؟

چگونه با کلمات حقیرم این همه خوبی و زیبایی و مهربانی تو را وصف کنم

اگر آنها را وصف کنم با صبر و گذشت و ایثارت چه کنم

پس از تو نمی نویسم تنها یاد می آورم روزی را که خدا بزرگترین نعمتش را به من داد

روزی که خدا آنچنان مرا مورد لطف و رحمت خویش قرار داد که پیش از من هیچ بنده ای را این چنین مورد لطف خویش قرار نداده بود

پس از تو نمی نویسم و تنها یاد می آورم روزی را که چشمانم بر زمین دوخته شده بود و توان دیدن بهشت چشمانت را نداشت

و یاد می آورم ساعتی را که از شرم و ترس و حیا گونه هایم سرخ شده بود

و یاد می آورم لحظه ای را که بهترین جملات عمرم را بر زبان آوردم :"با من بمون" همین قدر کوتاه و همین قدر ساده و بی نهایت شیرین

تو نمی دانی از چه طوفانی گذشتم آن روز و نمی دانی چه خوشبختم امروز

فقط بدان آنروز بهترین روز و آن ساعت بهترین ساعت  و آن لحظه بهترین لحظه عمرم بود تا آن روز و سال و لحظه و امروز دقیقا یک سال گذشته است و تمامی روزها و ساعت ها و لحظه هایم به همان شیرینی اند به شیرینی داشتن تو

تو ای ...

باور کن هر چه بگویم در شان تو نیست

اما بدان دوستت دارم

دوستت دارم بیش از آن چیزی که عقل حقیر توان درک آن را داشته باشد

دوستت دارم همان قدر عاشقانه قلب آدمی توان آنرا دارد

دوستت دارم به اندازه بزرگی لطف و رحمت الهی

دوستت دارم همسرم



کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط شهاب بارونی در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦

نظرات ()



و اینک قیامت

سلام

صبح ساعت 8 صبح است و ما برای اولین جلسه از 5 جلسه سمیو عملی در بیمارستان داخلی شهر وارد قسمت آموزش می شویم که با لبخند ژکوند و اشاره انگشت خانوم آموزش به سالن آمفی تئاتر راهنمایی می شویم تا ببنیم آنچه را نباید دید و بشنویم آنچه را نباید شنید و اکنون فقط گوشه ای و دقت کنید فقط گوشه ای از آنچه بر ما گذشت را برایتان می گویم تا هشداری باشد برای غافلان باشد که پند گیرند:

آمفی تئاتری نه چندان بزرگ که تمامی آنچه در وصف قیامت گفته اند در مورد آن صدق می نمود که از امثال این مصادیق می توان به لباس یک دست سفید حاضران اشاره کرد که دو نفر در این خصوص استثنا بودند که همان نکیر و منکرر بودند که بعد از شب اول قبر و پرسشهای آن شب به صحرا قیامت آمده بودند تا ادامه دهند روند ثبت اعمال را  از دیگر شباهت ها چینش افراد بود که نکیر و منکر که هر دو به صورت مردانی کچل (من می گم کچل شما می شنویدا) Angry Elfحلول کرده بودند در ردیف اول و پشت سر آنها مصلحان و بزرگان قوم که آنها را رزیدنت می نامیدند به ترتیب رتبه و سالهایی که مشغول عبادت خالصانه بودند نشسته بودند و در پشت سر آنها نیز مردمانی پارسا که رتبه شان در زهد و تقوا به پای آن بزرگان نمی رسید نشسته بودند که این دسته را اینترن می نامیدند که جوانانی بودند خوش سیما که البته از خوف عذاب رنگشان به گچ می ماند و ما که فقط تماشاچیان این مجلس عذاب بودیم نیز از دیدن چهره یکی از آن جوان پارسایان اینترن نام که مشغول پاسخ گویی در خصوص اعمال شب گذشته خود بود مو به تنمان سیخ شد در این هنگام بود که بانگ نکیر به آسمان رفت و دفتر ثبت اعمال(پرونده مریض) را از دست جوانک رنگ پریده بگرفت و از میان اوراق آن نامی را با صدایی بس وحشتناک خواند و او که فراخوانده شده بود از قبر خویش بر خواستSmiley from millan.net و در کنار آن جوانک و در مقابل نکیر و منکر ایستاد و ما از جایگاه وی دانستیم وی از رزیدنتان سال پایین است و مسئول نظارت بر عبادات جوانک بوده به محض آغاز پرسش های نکیر از ایشان چشمان این بزرگ پارسا پر ز آبگریه دیده گشت و اندکی مانده بود تا مرواریدهای اشکش بر گونه های سرخ از شرمساریش جاری شود دمی نگذشته بود که نکیر به سراغ بزرگ پارسایان (رزیدنت سال بالا)رفت که آن جوانمرد با زیرکی و رندی و پاسخ هایی بس کامل جان سالم از عذاب به در برد و ما که بسیار ترسیده بودیم در آن حال دست به دعا بر داشتیم و از خداوند منان خواستیم تا ما را فرصتی دهد تا توبه کنیم از اعمال خود و بازگردیم از راه آمده که ناگهان انوار الهی به سالن آمفی تئاتر تابیدن گرفت و مورد رحمت الهی قرار گرفتیم و جلسه مورنینگ پایان یافت و ما چون مردگانی از گور برخواسته با لبخندی بر لب از جهت جان سالم به در بردن از بلا و با دلی پر آشوب از تقدیر شوممان که بی شک ما را روزی در بر خواهد گرفت راهی خانه شدیم

و این بیم و امید ما را رها نمی کند...



کلمات کلیدی :دانشگاه، طنز، بیمارستان

نوشته شده توسط شهاب بارونی در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by drbaroooni This Themplate By Theme-Designer.Com